تبليغاتX
خیال پیاله

خیال پیاله

از عشق

با تو از عشق مي گفتم


از پشيماني


و از اين كه فرصتي دوباره هست يا نه

 
در جواب صدايي كه بى وقفه مي گفت

 

 
دستگاه مشترك مورد نظر خاموش است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:37  توسط پیاله  | 

شهود ها

اي روحِ قـد كشـيده ، در آغوش خواب ها        

مي بينـمـت بـه  روشـني ِ آفتـــاب هـا

اي رازِ ناگشوده ي هستي ، تو كيستي ؟

كاين گونه باز، مستِ شرابت ، شراب ها

سرشـارم از خيالِ خوابي ، خطـور كـن

دريــا درآ ، بـه حجــم خيــالِ حُبـاب ها

اي شعـر ِ در عــروقِ خــدا منتشرشــده

سرشـارِ از تخيل خود كُـن ، كتـاب ها

لـختـي زلالِ لــب به لــب جويبـار ، بــار      

از شرم آب كن ، عطش ِ گـرمِ آب ها

آغاز من تو هستي و پايان من ... سكوت

در خويش مي كشم عطشِ التهاب ها

كي مي رسد طليعه ي شرقي ترين حضور

تـا بينــمت بـه روشنــي آفتــاب هـا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:40  توسط پیاله  | 

گنجشک و خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه میگفت :می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودویگانه قلبی ام که درد هایش را در خود نگه میدارد .

و سر انجام روزی گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشت . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست " .

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .

خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمین مار  پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .

خدا گفت : و چه بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخواستی

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:28  توسط پیاله  | 

تغزل ها1

شعرت شراره های شگفت شب من است

تنها ترانه ای است که سهم لب من است

معیار های تا همیشه ی باران و زندگی

غلیان ماه و واژه و انسان و زندگی

نارنج زار ساده ی خورشید زیر ابر

تقدیر گرم جاده خورشید زیر ابر

شعرت تمام فرصت انگور و آینه است

جاری نور در شب و دیجور و آینه است

شعرت حریم خسته ی یک بید و آسمان

خاکستر تلاطم خورشید و آسمان

روشن ترین نشانه اعجاز، شعر توست

هم تند باد خانه بر انداز ، شهر توست

تنهائی هزاره هر راز  شعر توست

هر هفت توی پیله ی ایجاز شعر توست

سر فصل های عشق ،سر آغاز، شعر توست

باران وخاک و بوسه وآواز شعر توست  

گنجشک های فصل تبسم، ترانه هات

عطر هزار مزرعه گندم ترانه هات  

آواز دسته جمعی یک باغ ، سار ، تو

صد کوچه باغ ،خاطره، تا سایه سار تو

ای مشرق مکرر وحی از لبان تو

ای آب ریشه های غزل هم زبان تو

هان ای هماره غربت محتوم یک درخت

هان ای تو جشنواره ی مغموم یک درخت

کنه هزار توی هزار آفتاب تو

منشور تا نهایت شعرو شراب تو

از استوای چشم تو خورشید می دمد

از شام چشم های تو او نور می برد

من زائر تمام طلوع نگاه تو

یعنی دخیل بسته گلویم به آه تو

هان ای کلید هفت در آسمان بتاب

هان ای تمام ذهن زمین و زمان بتاب

ای عمق خواب مزرعه ها تا زمین و آب

ای نور ، نور محض، تو معنای آفتاب

ای شش جهت  ، نگاه خدا تا مسیح و من

روح القدس ، نشان شما تامسیح و من

در وسعت صبور صدای تو میرسم

تا بوی سیب سِحرِ سرای تو میرسم

ای لب سر و دهات چو تندیس آفتاب

نامت زلال باد بع تقدیس آفتاب

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:41  توسط پیاله  | 

این بار متفاوت

سلام دوستان امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشید .

دو سال که دارم این وبلاگ رو می نویسم ، اول با شعر شعر شاعر های دیگه و معمولا شعر های نو شروع کردم و بعد یه مدت غیبت با شعر های خودم و توی دو مورد با شعر های یکی از دوستان مهربانم ادامه دادم و از همراهی همه دوستان ( مخصوصا اونهایی که یواشکی میان و کامنت نمیذارن ) ممنونم .

.......... و اما بعد

من در طول سال تمام s.m.sهایی رو که برام ارسال می شه پاک نمی کنم و در آخر سال یه مجموعه جالب و خاطره انگیز از تمام سال برام باقی میمونه و معمولا اونها رو توی گروه های مختلف مانند شخصی ،  کاری ، متن های زیبا ، جوک و ........... دسته بندی میکنم .

تعدادی از اونهارو انتخاب کردم که شاید برای شما هم جالب باشه که همه از ۲۷۵ متنی هستند که در متنهای زیبا بایگانی شدند. امیدوارم که خوشتون بیاد .

** s.m.sها گاهی پیامی ندارند و فقط ارسال می شوند که باور کنی اونی که فکرش رو نمی کنی الان به یادته .

**  ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست

  یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

**  وقت سحر است خیز ای مایه ناز

      نرم نرمک باده خور و چنگ نواز

      کانها که بجایند نپایند بسی

و آنها که شدند کس نمی آید باز

** آرزو هایت رو یه جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه . خدا یادش نمی ره و لی تو یاده میره که چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بود

** نه از خاکم ، نه از بادم ، نه در بندم ، نه آزادم ، نه آن لیلا ترین مجنون ، نه شیرینم نه فرهادم ، فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم .

** یه بار از کنار دریا عبور کردی یه عمر امواجش یرای بوسیدن جای پات میان و میرن .

**  سنگی که طاقت ضربه های تیشه رو نداره تندیس زیبا نمیشه ، فقط یه بار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی پس از زخم تیشه خسته نشو .

** رنج ما قوی تر از مشروبه (به یاد مرحوم حسین پناهی )

** کوتاه ترین روایت پاکی و زیبایی گلی است که در امتداد ساقه نگاه می روید .

** عشق مثل ساعت شنی می مونه هم زمان که قلبت رو پر می کنه مغزت رو خالی می کنه ( آلبرت انشتین)

** زرتشت بیا که با تو امید آید

    شب نیز صدای پای خورشید آید

    تاریخ اگر دوباره تکرار شود

    آدم به طواف تخت جمشید  آید ( از ایرج زبر دست شاعر خوب شهرمون البته با یکمی دست کاری چون اصلش رو نمیشه گفت ).

**  کاش می شد  اشک را تفسیر کرد

   مدت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد در میان لحظه ها

لحظه دیدار را نزدیک کرد .

** پائیز  را دوست دارم چون فصل غم است

   غم را دوست دارم چون سوز دل است

   دل را دوست دارم  چون عشق را به من آموخت

   و تو را دوست دارم بی آن که بدانم چر ا؟؟؟!!!    

** خدایا به یکتاییت قسم ، تنهاترین کسی را که در تنها ترین لحظه های تنهائی ام ، تنهایم گذاشت ، را در تنها ترین  لحظه های تنها ائی اش تنها مگذاز ........

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:23  توسط پیاله  | 

شهود ها

 

وقتی که فصل معجزه پایان گرفته بود

آغاز وحی چشم تو فرمان گرفته بود

در سُکر سایه های سکوتی سلیس وپاک

پیغمبری به ذهن حرا جان گرفته بود

آموخت چشم های تو خواندن به عشق و من

جبریل در نگاه تو جریان گرفته بود

از واژه های کتاب مقدس تو ساختی

وقتی که عشق ، مشق، ز هذیان گرفته بود

تاریک روشنی زتو می ریخت روی شعر

در من هزار حنجره طوفان گرفته بود

در شط شعر و نشئه ی تعمید چشم هات

نقش غزل ، خیال سلیمان گرفته بود

اقرأ به قامت همه میقات های عشق

اقرأ به عشق ... آتش و باران گرفته بود

من مملو از ترانه و موسیقی توأم

سی جزء شعر من به تو پایان گرقته بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 6:15  توسط پیاله  | 

 

با نقش بندِ چشمت شب ، نقشِ بر آب شد بانو

در قاب های بی تصویر ،تصویرِخواب شد بانو

شولای شب به تن دارد ، صد ستاره می زاید

قامت کشیده تر از روز ...چون ، آفتاب شد بانو

مثل دو تاک بازیگوش ، هر ساغه ساغری در دست

رقص حباب شد گویی ، نُقل و شراب شد بانو

مهتاب ، چشمه هایش را در چشم های تو شسته

با آفتاب ، رقصیده تا نور ناب شد بانو

حافظ گشوده و می خوانم ...(دور فلک) وَ می بندم

آری (درنگ ندارد ) هان ... وقت شتاب شد بانو

سر تا به پای خورشیدی ، نقشینه های امیدی

در نقش بند چشمت شب ، نقش بر آب شد بانو   

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 7:43  توسط پیاله  | 

شب مترسک ها

چهره اتان مقوائی، گیسوانتان از نخ

ای نگاهتان ، زخمی، ای غرورتان از یخ

کوچه ، کوچه بن بستید ، خانه ،خانه کابوسید

معجزات ابلیسید ، باژگونه در دوزخ

پشت شیشه هاتان مه ،پشت کومه هاتان نعش

واژهایتان سربی ، حرف هایتان آوخ

سوگ فصل بارانید ، هیچ سال رخوت ها

خاطرات اشباحید ، سایه هایی از برزخ

با هراس شب هاتان ، عشق های رسواتان

می کشیدمان بر دوش ، می بریدمان مسلخ

آفتاب ما گم شد در شب مترسک ها

در جلیقه ای کهنه در مکعبی از نخ

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 8:1  توسط پیاله  | 

خاک

 

بگو که خاک شوم تا تو کشت من باشی

بروئی از تن من ، هم سرشت من باشی

چه می شود که در این چهار فصل سرما سوز

تو باز چهارم اردیبهشت من باشی

تمام کافریم را به باد خواهی داد

اگر نهایت سهم ، از بهشت من باشی

چه صادقانه به خورشید می رسد دستم

اگر تو ریشه من ، خشت خشت من باشی

هنوز هر شب من در مرور آن قصه است

که جوجه اردک زشت معصوم من باشی

چقدر شوق و شتاب و شکیب می خواهد 

که فصل تازه ای از سرنوشت من باشی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 7:29  توسط پیاله  | 

 

در چشم دلم چو بوی باران ماندی

تا زمزمه های کوهساران ماندی

در صومعه ی قداست آب و دعا

تا عشق مسیحای باران ماندی

****************************

با عشق تو راز نور را خواندنی ام

در هر غزلت حضور را ماندی ام

باران و تو  و  خدا  و  رویا ، دریا !

اندوه  تمام  روز  را  راندنی ام

*****************************

سرمست زشادی گل یاد شدم

در خلوت سایه همره باد شدم

تو ساده ترین دلیل گل های نیاز

من با نفس سبز تو آزاد شدم

******************************

تسبیح نفس گسست بی تو

یلدای  دعا  شکست   بی تو

ای   سوره ی  نا تمام  اعجاز

شب  از  سر  من  گسست  بی تو  

 

 

 

                                                                                             رویا ........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 9:25  توسط پیاله  |